مهتاب با شبهای ِ تار من راه نیامد و چشمهای بارانی مرا در بغض ابر ها مدفون ساخت و در پشت ابرهای خیالم گم شد و من ِ گریز زده را تنهای ِ تنهای در میان هجوم ِ بی نشانی ها، خسته و درمانده رها کرد . تا... همصدا، بابارش ِ لهجه بی کلام ِ باران ؛ برپرهای سوخته ودل ِ به یغمابرده ام وشب مرده گی هاوحصاری که تاابد درآن جاوادنه خواهم ماند برای خود مرثیه سرایی کنم... ... ... !!
دیگرانی که به مثال رهگذری آمدند و هر کدام به یادگاری
قسمتی از بودنم را ربودند
آمار
واژه ها همه فراری شده اند چشمهایم خیس خیس است و قلبم خون آلود از دنیایی که هیچگاه او را نفهمید . آه ...... ای آرزوهای بر باد رفته . آه ...... ای خواب های بی تکرار . شما را به خدایی می سپارم که می داند دل من هزار بار بیهوده می گرفت تا باز هم بماند... کینه ای در دل ندارم صاف و شفافم چون زلال آب. اما شاید اندکی خاکستری رنگ... خــداحــافــظ روزهــای دیـــوانــگــی...